سلام...
راستی سیزده بدر خوش گذشت؟؟؟؟
ما که هیچ سالی از در خونه بیرون نمیریم... البته امسال دیگه طاقت نیاوردم و با دوستام رقتیم پارک. جاتون خالی کلی خندیدیم....
توجه : شاید خیلی از شما ها این سوتی ها رو باور نکنید... ولی باور کنید که همه اینا رو من و دوستام به چشم خودمون دیدیم و عینه واقیته
سوتی های واقعی واقعی از سیزده بدر
۱- شهرداری عزیز تعدادی کیسه زباله بین مردم پارک توزیع می کرد... بماند که چقدر سر اینا دعوا شد.ولی چه خوب بود که طریقه استاده از اون هم به مردم گرامی آموزش میداد. چون یه سری از مردم از این کیسه ها به عنوان زیر انداز استفاده می کردند... بعضی به عنوان سایه بون و بعضی دیگر هم با چتر اشتباهش گرفته بودند...اما یک سری دیگر از این مردم خوش ذوق به جای ریختن زباله در این کیسه ها... زباله ها و کیسه زباله خود را روی زمین ریخته و چمن ها را نیز بدین وسیله آراسته و آذین بندی کردند کردند!!!
۲- با دوستام مشغول راه رفتن بودیم که یهو یه صف ۱۰ یا ۱۵ متری دیدیم...اول فکر کردیم دارن غذا میدن... بعد که رفتیم جلوتر دیدین نخیر... گلاب به روتون دارن غذا پس میدن..بله صف دستشویی بود.اونایی که تو صف بودن ، یا داشتن تخمه می خوردن و غیبت می کردن... یا بر اثر مصرف زیاد مایعات بر خود می پیچیدند و به صورت سایلنت ویبره می رفتن... سالن توالت هم شده بود سالن آرایش بانوان.!!!
۳-بعد از کلی راه رفتن ،با کمال تعجب یک صندلی خالی پیدا کردیم و روش نشستیم.. رو به روی ما وسط این چمن های شلوغ پلوغ یه چادر زده بودند. پدر خانواده با یه شلواری شبیه پیژامه اون پشت درختا مشغول آماده کردن بساط جوجه کباب بود و عیالشون هم به دستور آقاشون داشت یکم چمنای اطرافشون رو آب پاشی می کرد تا مثلا بوی چمنا در بیاد... بچه خانواده هم وسط گل ها نشسته بود و به گونه ای ماهرانه با یک انگشت در بینی مبارکش ، مشغول کندن گل های بخت برگشته بود... ما هم خیلی تابلو داشتیم نگاهشون می کردیم و زیر زیرکی می خندیدیم ... یهو حاج خانم اومده به ما یکم تخمه تعارف کرد ... ما هم تشکر کردیم و سریع بلند شدیم رفتیم...
۴- همونطور که داشتیم می خندیدیم... شور و حال مردم و انگیزشون ر در برگزاری این سنت دیرینه در سیزده بدر ... یعنی کشیدن قلیان نگاه می کردیم. یه پسره داشت تو آتیش گردون ذغال درست میکرد یه هیو سبدش خورد به دوچرخه یه دختر بچه و دختره با مغز اومد وسط چمنا... با صدار جیغ این دختر نیم وجبی ما دوییدیم طرفش که بلندش کنیم...یهو مادرش از اون ته مثل فشنگ اومد و هرچی فحش بلد بود به جد و آباد این پسره بیچاره گفتو بچش رو که داشت هوار می کشید و خودشه لوس کرده بود از بغل دوستم گرفت... پسره بیچاره با دوستاش ماتشون برده بود..
۵- هر جایی از چمنا که چادر نزده بودن ،مردم مشغول سبزه گره زدن بودند تا شاید در خواب و رویا به آرزو های گنده گندشون برسن ، غافل از اینکه فراش جناب باغبا با ماشین چمن زنی همه چمن ها رو کوتا میکنه و دوباره گره ها باز میشه...نتیجه اینکه هیچکس به آرزوش حتی در خواب و رویا هم نمیرسه..
۶- ما دیگه اومدیم از پارک بیایم بیرون که دیدیم جلوی پارک مردم ریختم و دارن تو هم میلولن .. از اون وسط هم صدای دادو بی داد ماومد... من یکم خودمو از اون وسطا بردم جلو تا ببینم چه خبره
خانم - به من یه دوتای دیگم بدین
آقا- بیا برو خانم بذار به همه برسه
خانم- وا مگه جای شما رو تنگ کردم؟؟؟!!
آقا-.....
بعد تازه فهمیدم که این همه شلوغی و دعوا سر چهارتا گل زنبق بنش جوادی بود که شهرداری تقدیم مردم کرده بودند.!!!!!!!
تازه فهمیدم چرا بابام حوصله بیرون رفتن تو این روز رو نداره
!!!!!!!!! نظر یادتون نره !!!!!!!!!